خاطره ای از مادر شهید ابروزن

بعد از انقلاب دو سالی توی مبارزه با مواد مخدر کار می کرد، تا اینکه جنگ شروع شد.

یکروز دیدم سر کار نرفته. نزدیک ظهر که شد چند تا از بچه ها و رفقایش را جمع کرد و رفتند سراب، از همانجا هم بی خبر از ما رفته بودند جبهه.

یک ماه بود که ازش خبر نداشتیم. بعد از یک ماه هم که برگشت،داخل خانه نمی آمد. به برادرانش می گفت مگر قول بدهید که بیایید جبهه تا من هم بیایم خانه.

محمدحسن گفت: فعلا  تو بیا خانه، ما هم می رویم جبهه.

آمد گوشه اتاق نشست و شروع کرد به گریه.

محمد حسن گفت: یک ماه است بی خبر رفته ای و ما را بیچاره کرده ای! الان هم که برگشته ای، گریه می کنی؟!

گفت: اگر چیزهایی را که من دیده ام تو هم می دیدی،طاقت نمی آوردی و گریه ات می گرفت، باید بیایی و ببینی که چه خبر شده؟ آنوقت می فهمی؟! اصلاَمن آمده ام شما را هم با خودم به جبهه ببرم.

گفتم: پسرم! خودت که رفته ای هیچ! با برادرانت چکار داری؟ چرا از یک روستای به این بزرگی فقط شما 3 نفر باید به جبهه بروید؟

گفت: مادر می دانم تو خیلی برای من زحمت کشیده ای، خیلی هم برایم عزیزی، ولی اگر خودت می دانستی چی شده؟ تو هم  بلند می شدی و با ما می آمدی.

می گفت: "توی خرمشهر، دو تا بچۀ کوچک را از زیر خرابه ها و آوارها درآوردیم که همه کس و کارشان از کوچک تا بزرگ را، یا کشته بودند یا اسیر گرفته بودند. فقط این دو تا بچه زیر تیرآهن ها افتاده و زنده مانده بودند، هیچ کس را نداشتند و خیلی هم ترسیده بودند.نه پدرومادری برایشان مانده بود ونه برادر و خواهری! ما که آنها را دیدیم شب به چادر خودمان بردیمشان.یک شب پیش ما بودند ولی بقیه این شبها را خدا می داند چه میکنند.

هر وقت که یاد آنها می افتم گریه ام می گیرد و قسم خورده ام تا قطره ای خون در بدن ما سه برادر هست باید انتقام آن بچه ها را بگیریم.

مگر آنهایی که اسیر شده اند مادر و خواهر ما نیستند؟! مگر مسلمان نیستند؟! فکر کن آن بچه ها، بچه های خودت بودند، چکار می کردی؟! همه آنها برادر و خواهر ما هستند همۀ آنها مسلمان هستند و ما وظیفه داریم به آنها کمک کنیم.ما باید به آنها کمک کنیم و به جبهه برویم."

بعد از آن هم، کار خودش و دو تا برادرش شده بود جبهه و جنگ. تا اینکه خدا خواستش و شهید شد.

/ 0 نظر / 20 بازدید