خبر شهادت[خاطرات شهید ابروزن از زبان همسرش

چند روز قبل از شهادت حسن،، پدرم مرحوم شده بودم و در مراسم ترحیم پدرم بودم. مادرم که فهمیده بود حسن شهید شده گفت: (( بلند شو برو خانه خودت. می گویند برادر شوهر بزرگت از جبهه آمده، برو هم احوال حسن و هم احوال برادرانت را بپرس و ببین از جبهه چه خبر دارد)). بلند شدم و رفتم خانه. در حیاط بسته بود. در که زدم برادر شوهر کوچکم در را باز کرد. چهره اش پریشان و گرفته بود. احوالپرسی کردیم و داخل شدم. همانظور که داشتیم وارد حیاط می شدیم گفت که امشب خانه خودمان بمان و خانۀ مادرت نرو. گفتم مشکلی پیش آمده. جواب داد که امشب مهمان داریم و بهتر است که اینجا باشی. نزدیک خانه که می شدم دلشوره داشتم. وارد اتاق که شدم دیدم تعداد زیادی از اقوام همسرم نشسته اند. از اوضاع و احوال آنها همه چیز را فهمیدم. نمی دانستم چکار باید بکنم ولی هیچ عکس العملی نشان ندادم، یاد آن لحظاتی افتادم که می گفت ((من یک روز شهید می شوم، نکند در آن موقع ناله و زاری و بی تابی کنی، تو باید روحیه خودت را حفظ کنی))

/ 2 نظر / 15 بازدید
محمود علیزاده

سلام و خسته نباشید دوست گرامی بابت حضور گرمتون بسیار ممنونم.خوش اومدید بابت لینک هم ممنونم و بسیار خوشحال میشم با کسانی همچون شما تبادل لینک داشته باشم.[لبخند] بازم طرفای ما بیاین موفق باشید.یا علی...

محمود علیزاده

سلام و خسته نباشید دوست گرامی منم با چند مطلب جدید به روز هستم ، منتظریم تا از نظرات ارزندتون ، نهایت استفاده رو ببریم. موفق باسید ، یا علی...